برای تو می نويسم و برای تو شعر می سرايم .. ای تنها ستاره هستی بخش
برای تو می نويسم برای تو که از جان و دل دوستت دارم . برای تو می نويسم
تا بدانی جز تو چيزی برای نوشتن ندارم .... برای تو می نويسم زيرا بدون تو
تنهايی با تمام ابعادش حس می شود.. از تو می گويم وبرای تو جان می دهم
ای آرامش دهنده ی قلب کوچکم ... زيباترينم .... مهربانترينم و عزيز ترينم
به نوای آسمانی و دل انگيز تو تا ابد نيازمندم ! به گرمی دستان سبزت
به نگاه هميشه آفتابی ات و به لبخند های بارانی ات محتاجم

برای تو می نويسم و برای تو شعر می سرايم .. ای تنها ستاره هستی بخش
برای تو می نويسم برای تو که از جان و دل دوستت دارم . برای تو می نويسم
تا بدانی جز تو چيزی برای نوشتن ندارم .... برای تو می نويسم زيرا بدون تو
تنهايی با تمام ابعادش حس می شود.. از تو می گويم وبرای تو جان می دهم
ای آرامش دهنده ی قلب کوچکم ... زيباترينم .... مهربانترينم و عزيز ترينم
به نوای آسمانی و دل انگيز تو تا ابد نيازمندم ! به گرمی دستان سبزت
به نگاه هميشه آفتابی ات و به لبخند های بارانی ات محتاجم


در تاريکی چشمانت را جستم
در تاريکی چشمهايت را يافتم
و شبم پر ستاره شد .
ترا صدا کردم
در تاريک ترين شبها دلم صدايت کرد
و تو با طنين صدايم به سوی من آمدی
با دستهايت برای دستهايم آواز خواندی
برای چشمهايم با چشمهايت
برای لبهايم با لبهايت
با تنت برای تنم آواز خواندی
من با چشمها و لبهايت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چيزی در من فروکش کرد
چيزی در من شکفت
من دوباره در گهواره ی کودکی خويش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانيم را باز يافتم.
در من شک لانه کرده بود
دستهای تو چون چشمه يی به سوی من جاری شد
ومن تازه شدم من يقين پيدا کردم
يقين را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره ی سالهای نخستين به خواب رفتم
در دامانت که گهواره ی روياهايم بود
و لبخند آن زمانی به لبهايم برگشت
با تنت برای تنم لالايی گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهايم را بستم
چرا که دستهای تو اطمينان بخش بود











